خانه / اجتماعی / چرا نمی پرسیم؟ چرا با ندانستن ادامه می دهیم؟ چرا در مقابل آگاهی مقاومت می کنیم؟

چرا نمی پرسیم؟ چرا با ندانستن ادامه می دهیم؟ چرا در مقابل آگاهی مقاومت می کنیم؟

ندانستن و آگاهی نداشتن از یک مطلب،عیب و عار نیست.عیب وقتی سراغ آدم می آید که دنبال جواب آن سوال نرود و عامدانه با نادانی سر کند،در حالیکه دانستن جواب آن سوال در زندگی به او کمک می کند…اما چرا با ندانستن سخت مان نمی شود و خود را دارای یک عیب بی پاسخ نمی دانیم و چرا اصلا از روی میل،در مقابل آگاهی یافتن مقاومت می کنیم؟…

بسم الله الرحمن الرحیم

آگاهی

چرا چیزی را از کسی نمی پرسیم تا آگاه شویم؟ چرا با ندانستن مسائل به زندگی خود ادامه می دهیم؟ چرا در مقابل آگاهی یافتن و اضافه شدن معلومات،مقاومت می کنیم؟ 

اینکه چیزی را ندانیم مشکل خاصی به وجود نمی آورد.انسان از نادانی کامل و فقدان آگاهی در نوزادی و کودکی شروع به رشد می کند تا به هنگام جوانی.از آن زمان که انسان رشد می کند در واقع به دو گونه این مسیر طی می شود:1-رشد جسمی و بزرگ شدن و قوی شدن اجزاء بدن-2-رشد عقلی و ذهنی و قدرت تحلیل نسبت به مسائل و پدیده ها.در واقع روال زندگی به او می گوید که بیشتر بدان و بیشتر اگاهی و علوم کسب کن.چون هر چه دانایی نسبت به مسائل بیشتر شود خسارات و زیان های زندگی این دنیایی بشر کمتر می شود و مسیر زندگی بهتر و سریعتر و قویتر طی می شود.

از الگوگرفتن از حیوانات و رفتار آنها در طبیعت برای استفاده در زندگی بشری گرفته تا تحلیل ها و تفکرات پیچیده ی بشر،آگاهی محسوب می شوند.اگر به دل یک کار حتی معمولی بزنیم ولی نسبت به آن و شرایطش آگاهی کسب نکنیم،شکست می خوریم و یا اینکه پیروزی شکننده و بی ثبات و یا اتفاقی بدست می آوریم.پس،آگاه شدن الزام است برای عموم انسان ها.این آگاهی چگونه بدست می آید؟ با خواندن و شنیدن و دیدن و حس کردن و … .در واقع حواس پنج گانه اند که به انسان در بیشتر یادگرفتن کمک می کنند و گوش و چشم و … ابزار آگاهی تلقی می شوند.

در فرهنگ ایرانی هم داریم که می گویند: ندانستن عیب نیست،نپرسیدن عیب است.پس فرهنگ مان هم از کسب اطلاع و آگاهی حمایت می کند و نسبت به نپرسیدن و نداشتن تمایل برای دانستن،واکنش نشان می دهد.اما چیزی که خیلی احساس می شود این است که چرا گاها چیزی را که نمی دانیم از اهلش نمی پرسیم؟ آیا ندانستن مشکل اصلی است یا جواب سوال را پیگیری نکردن و نرسیدن به ابهامات مورد نیاز زندگی؟ چرا اصلا طاقت مان می گیرد هنگامی که چیزی ضرور یا لازم را نمی دانیم؟ گاهی حتی توسط فردی یا کتابی یا … در یک قدمی جواب سوال های همیشگی مان قرار می گیریم یا حتی با کسی یا چیزی برخورد می کنیم که در حال پاسخ دادن به سوال های ماست! اما باز هم کم محلی و بی محلی می کنیم و به سادگی از کنار جواب سوال های زندگی خود می گذریم.در واقع می توان گفت که در این حالت،ما در مقابل آگاهی مقاومت کرده ایم.اما چرا؟؟

اولین مسئله ای که در جواب چرایی این موضوع به ذهن می آید،تنبلی ست.تنبلی و سستی در امور،انسان را در خیلی از موارد زمین گیر می کند.مورد بعدی که به ذهن خطور میکند کمرویی و خجالت کشیدن در شرایط خاص آن زمان و مکان است.علت بعدی که به نظر می رسد ترس از سوال پرسیدن و واکنش ها و برخوردهای اطرافیان،بعد از پرسیدن مطلب و سوال است.مورد بعدی این است که باور داشته باشیم آگاهی در مورد فلان چیز سودی به حال ما ندارد،حال آنکه ممکن است داشته باشد.مورد بعدی این است که به ندانستن و ناآگاهی و نپرسیدن عادت کرده باشیم و خود را بابت جهل نسبت به موضوعی و پیگیری نکردن پاسخ سوالات مان،سرزنش نکنیم.در مورد بعد باید گفت که ندانستن و نپرسیدن به یک فرهنگ تبدیل شود و این یعنی پرسیدن و کاوش و پیگیری کردن سوالات زندگی،ضد فرهنگ محسوب می شود! مورد بعدی اشاره به این دارد که به علت مشغله های فراوان فرصت پیدا نمی کنیم که تحقیق کنیم و بپرسیم و آگاه شویم و به عبارتی بهانه می افتد دست مان.در مورد بعدی ممکن است ابزار رسیدن به دانایی،یکی یا همه آنها را نداشته باشیم(معلولیت در اعضای مختص یادگیری،گوش و چشم و …).و مورد آخر اینکه نسبت به دانایی و آگاهی،مقاومت نشان دهیم و از قصد،بخواهیم که در مسائل خاصی نادان بمانیم.در مورد آخر مبارزه و مقابله با علم و آگاهی پیش می آید که خطرناک ترین وضعیت بین علل بالاست و هر کسی به این مسئله دچار شود،و آن سوالات او و ناشناخته های او از اهم مسائل مورد نیاز زندگی باشند،واقعا او دارد به بیراهه می رود.این جهل و جمود فکری در مرحله ی آخر،می تواند ضربه های بسیاری به انسان بزند و آدمی را نابود کند.

مسعود فاطمی12/12/2020

درباره مسعود فاطمی

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme
x

شاید بپسندید

عید نوروز

عید نوروز مبارک باد!

فرا رسیدن عید نوروز سال 1400 خورشیدی بر همگان مبارک باد!…